یک روز که همسرم در یک مغازه کار داشت .من به همراه او رفتم ولی توی ماشین نشسته بودم و حدود ۴۵ دقیقه ای که کار همسرم طول کشید من نگاه محیط اطرافم می کردم.البته به لطف خاموش بودن تبلت…

جلوتر از ماشین ما یک وانت بود که خیار و گوجه می فروخت…بعضی ها می آمدند ماشین را همان وسط خیابان نگه می داشتند تا خریدشان را انجام بدهند و ترافیکی مصنوعی ایجاد می شد.

خانمی دست دختر خردسالش را گرفته بود با تلفن همراه حرف می زد و از خیابان رد می شدند.

چند جوان بدون توجه به ماشین ها در خیابان برای عبور حرکت کردند.و لبخندی که بین شان ردو بدل شد،حاکی از علاقه شان برای این کار بود.

من از این همه حواسپرتی تعجب کردم و به خودم دقت کردم ببینم چقدر در زندگی ام دچار سطحی نگری و حواسپرتی هستم.

همزمان انجام دادن چند کار مثل این می ماند که ما خودمان را در یک دیگ بزرگ چرخان بیاندازیم و انتظار داشته باشیم سرمان گیج نرود…

آن روز نتیجه ای گرفتم که زیاد برایم خوشایند نبود اما خب درسی داشت که نگاشتم…

ما می خواهیم همه کارها را با هم انجام بدهیم.همزمان انجام دادن چندکار برای ما یک حُسن به حساب می آید.اما واقعا حُسن است؟

نمی شود از شلوغی دنیای کنونی و تاثیرش بر رفتار ما چشم پوشی کرد.اما سخن من این است آیا می شود تمام کارها را همزمان با هم انجام داد؟

کیفیت کاری که همزمان انجام می شود چگونه است؟مثلا همزمان با گوشی تلفن حرف بزنید ، آشپزی کنید و بخواهید به فرزندتان چیزی بگویید.

یا مثلا می خواهید از خیابان رد شوید ، سرتان توی گوشی باشد و مشغول نوشتن پیام باشید….

با تلفن همراه حرف بزنید و رانندگی کنید

شما می توانید کارهای همزمانی که خودتان انجام می دهید را در نظر بیاورید…

این یک فرهنگ بد است که ما به عنوان یک عادت در خودمان و زندگی مان جاری ساخته ایم.

همزمانی کارها یعنی درست انجام نشدن هیچ کاری،در لحظه نبودن ، حواسپرتی و سطحی نگری …حتی وقتی لباس را در لباسشویی هم بیاندازی در چند مرحله شستن و آبکشی لباس را انجام می دهد…

به نظر من این یک سطحی نگری است.مثلا مادری که با دختر ۴ ساله ش می خواهد از خیابان رد شوند، شاید اگر با او از چگونه رد شدن از خیابان حرف بزند بهتر باشد.

آن کودک هنگام رد شدن از خیابان دیگر هراسناک گردنش را کج نمی کند که نگاه مادرش کند و با چشم هایش بگوید من احساس ترس می کنم.

این بحث مفصل است اما من اندکی را اینجا نوشته ام تا ان شالله باز هم بدان بپردازم…