سلام من دانه شاعرم

من یک شاعرم،یک شاعر که خودش را پیچانده میان هزاران کلاف مختلف،تا بوی شعرش جهان را بر ندارد.

من یک شاعرم همانکه بیرحمانه کلماتی که درونش می جوشید و مثل آبشار می ریخت روی صفحه های کاغذ را آتش زد تا مبادا کسی شعری بخواند و بخواهد قضاوت شود.

من یک شاعرم که عشق را سر منزل و مقصود می بینم.هر آنچه که جهان لازم دارد در عشق می یابم.

من یک شاعرم که گریز پایی را از باد آموخته ام و بی صبری را از بید که با کوچکترین باد می لرزد.

یادم می آید توی راهنمایی،در کلاس هنر به ما گفتند نقاشی درخت بید بکشید،کشیدم.
ولی برایم عجیب بود،چرا رفته بالا باز ریخته پایین برگ هایش را.مثل دختری که دوست دارد موهایش بلند باشد و وقتی موهایش بلند شد ،همیشه بگذارد پریشان باشد.پریشانی دلبرانه.

توی خوزستان که خبری از درخت بید نبود ،پس فراموشش کردم که چرا این شکلی است.ولی نقاشی ام را همیشه گوشه ی ذهنم داشتم.آخر پیش ما فقط کُنار بود و نخل…و هر دو رو به آسمان می رفتند…سفری بی بازگشت…

سالها گذشت سفری داشتم توی جوانی ام و بید دیدم، بید بلند و زیبا و پر از شاخه هایی که رو به زمین کُرنش کرده بودند، معلوم بود سنش از من هم بیشتر است.

باد می آمد و بید می رقصید.رفتم زیر درخت…بازی برگ هایش، شاخه هایش مرا مسحور کرده بود.چه نازی می کرد،عجب دلربا بود.

و عجیب تر که کسی نگاهی که من داشتم نداشت،حتی با تعجب مرا نگاه می کردند.

آخر تکرار دیدار هر چیزی باعث می شود به مرور برایمان عادت بشود و عادت یعنی مرگ ذوق…

خب از اول زندگیم اینگونه نگاه ها برایم مهم نبود…چون می دانم صاحبان این نگاه ها لذت واقعی را نفهمیده اند…پس بی خیالش در هزارم ثانیه شدم…

به بید برگشتم.بید می رقصید،و من می خندیدم…

خب اگر آنگونه کیف کرده ام که حتی با اینکه ۴ سال از ملاقاتم با آن بید دلربا گذشته چرا شعری برایش نگفتم.
من یک شاعرم،شکوه زیبایی ها را در سادگی ها می بینم.
مثل الان که نزدیک عید است و گلهای آبی کوچکی درون باغچه رشد کرده اند.خود رو و خود خواسته،و شاید چون خودشان آمده اند کسی نگاهشان نمی کند…چون ناز و کرشمه نکرده اند … فقط مهربانی کرده اند و قدم به باغچه گذاشته اند…
لابد حتما باید زحمتی برای آوردنشان به جهان و باغچه کشیده می شد تا باب دل باشند،خصلت آدمیزاد است دیگر…

راستی آن بید در ذهنم مانده تا شعری برایش بگویم!

چرا من دوست نداشتم خودم را شاعر بنامم،چرا ترجیح می دادم همچنان شعرهایم را گوشه ای چال کنم و بگویم شعر می گویم ولی شاعر نیستم.

خب چون پیش خودم می گفتم مولانا و حافظ شاعر هستند.درست است شاعر درجه یک هستند،ولی خب تو می شدی شاعر درجه چند ولی خودت را می کشیدی بالا…

چرا ازاول توی سر خودت زدی!..؟مثل بذری که کاشته شده باشد و تا جوانه میزند بگویی چرا درخت در نیامده و قیچی اش کنی…
باور کن از دانه ،جوانه می آید…جوانه بزرگ می شود و درخت می روید…

پس تو دانه شاعری شاید هم به جوانه رسیده باشی،دیگر خودت را قیچی نکن لطفا…

مگر رحم شاعر به کلمات این نیست که نازشان کند،از غبار پاک کند تا بدرخشند.پس آتش زدن کلمه ها چیست..؟

فکر کنم لازم است از فردا هر کسی را دیدم بگویم من شاعر هستم

البته دانه شاعر و تا درخت شدن راهی را باید طی کنم.
اگر گفتند دانه شاعر چیست برایشان توضیح بدهم.اگر هم نه که مهم نیست ،مهم معرفی خودم است.

من یک دانه شاعرم…من شاعرم ،همان که شعرش را سوزاند ولی بااااز برگشت تا از خاکستر های شعرش،به ققنوسی جاودانه برسد.

راستی سلام من شاعرم…

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

بخش‌های سایت من:

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط