فعال نبودن در اجتماع و شرکت نکردن در جمع های اجتماعی ما را به کجا می برد؟

یکی از مواردی که باعث عدم رشد اجتماعی و شخصیتی ما می شود.کوچک بودن دایره روابط اجتماعی ماست.

نمی دانم بحث درونگرا و برونگرا از کجا آغاز شد. از چه زمانی به خاطر نبودن در اجتماع خودم را درونگرا فرض کردم.

بهانه درونگرایی مثل پوشاندن خودم در یک محفظه بود که بگویم برای سالم ماندن این فضا و این محفظه شیشه ای باید در خانه بمانم.

شاید این پست من بیشتر برای زنان جوان باشد.برای دخترانی که جسارت را یک جایی از زندگی شان چال کردند و بهانه ای جستند که پررنگ نباشند.

نمی دانم چرا فکر کردم کمرنگ بودن بهتر است.هیچ وقت در مسابقه ای که وجود داشت شرکت نکردم،از پررنگ بودن ترسیدم.

در ۱۶ سالگی شعر من مقام آورد .اما برای من و به اسم من نبود.برای شخصی دیگر رقم خورد.برایم مهم نبود شعرم را بدهم به کسی و مقامی بیاورد به نام آن شخص…

توی دانشگاه ،همکلاسی ام می خواست یک جشنواره شعر در شهر خودش شرکت کند. از من درخواست کرد شعری بگویم.

برایش شعر را نوشتم . به او دادم. مقام آورد . تشویق شد . جایزه گرفت . اسمش در جشنواره شعر ثبت شد.

خب چون شعر من را به اسم خودش معرفی کرد.البته باز برای من مهم نبود.هنوز نمی دانم چرا سایه بودم.چرا زیستن در سایه را آموخته بودم.

البته من خیلی اجتماعی بودم. گفتگو و صحبت کردن را دوست داشتم. حتی توی دوران دانشجویی به خاطر اینکه رشته ام حقوق بود بر سر بعضی مسائل قانونی با استادها هم بحثم می شد.صراحت داشتم.

اما یک جای کار می لنگید.من نمی خواستم برجسته باشم.البته آن زمان متوجه لنگیدنش نشدم.من از ترس شکست ، یا از ترس دیده شدن خودم را پنهان کرده بودم.

خودم را جدی نگرفتم.دایره ی اطرافیانم ، قُطر خیلی کمی داشت. تلاش نکردم پیله هایم را بشکنم.

فکر کنم آخرین باری که جدی شعر گفتم همان دوران دانشجویی بود.من با پاک کردن آنچه که دوست داشتم، خودم را پاک کردم.

در سایه بودن ، دیده نشدن ، مهم نبودن از کجا وارد زندگی یک دختر می شود؟

هر چند همیشه دوستان من ، من را در لباس پوشیدن و حرف زدن پیشگام می دانستند.پوشیدن لباس آبی آسمان یا مانتو سبز فسفری در میان صدها پوشش تیره برای یک دختر دانشجو انتخاب جالبی بود.حتی دوستانم از من یاد گرفتند و رنگی پوشیدند.

اما صحبتم به انتخاب یک دختر یا یک زن خانه دار است. چرا ماندن در خانه یک انتخاب شد؟

گاهی فکر می کنم ماندن در خانه ظاهرا یک انتخاب است.بلکه ماندن در خانه ، عدم فعالیت اجتماعی قوی ، رشد نکردن در خور شخصیت یک زن ، انتخاب نیست. اجبار در انتخاب است.

مثل زمانی که ده گزینه داشته باشی ، نه گزینه پوچ باشد.گزینه دهم ماندن در خانه باشد.خب انتخاب نیست.انتخاب زمانی معنی می دهد که چند گزینه موثر باشد و ما یکی را انتخاب کنیم.

گاهی باید سوال ها را بر عکس بپرسیم ، تا تلنگری بر ذهن بشود.

چرا من در خانه می مانم ؟ یا می شود بگوییم اگر در خانه نمی ماندم چه کاری را انجام می دادم؟

کاش از نوجوانی معلمی بود که می گفت انتخاب های تو تاثیرش عمیق است.دقت تو در انتخاب امروزت باعث می شود دو سال دیگر تاثیر بهتری را ببینی…