امروز با سردرگمی عجیبی بیدار شدم.حتی خودم نمی دانستم دلیلش چیست؟ روی هیچ کاری نمی توانستم تمرکز کنم.مدام برنامه ام را زیر رو می کردم.

مدام فکر می کردم کدام کار را اول انجام بدهم.تلاش کردم بنویسم ولی خودکار توی دستم قفل شده بود و پیش نمی رفت و کاغذ سفید ماند.

کتابی که مشغول خواندنش هستم آوردم بخوانم.ولی حتی لای کتاب را نتوانستم باز کنم.

کم کم متوجه شدم بی توجهی به این سردرگمی درست نیست.باید حتما یک اقدام صحیح انجام بدهم.

پس به سردرگمی گفتم بگذار من حداقل مقداری از برنامه ام را پیش بروم،آنگاه به تو توجه می کنم.تا ببینم دلیلی که امروز در من ایجاد شده ای چیست؟

چند دقیقه بعد انگار که واقعا سردرگمی مثل یک بچه کوچک حرف گوش کند و فضولی نکند و روی مبل آرام بنشیند، همان شد.

سردرگمی مرا رها کرد ولی مدام می گفت حواست باشد به من قول دادی ، من منتظرم تا به من توجه نشان بدهی.

کارهایم را تا حدودی انجام دادم.البته نمی توانم بگویم مثل کیفیت هر روز شد.ولی خب همین که تا حدودی پیش رفت راضی بودم.

بعد پیش خودم فکر کردم که تا به حال اگر به تمام حس های خوش و ناخوشی که در من شکل می گرفت اینگونه رفتار می کردم،حتما اوضاع بهتر پیش می رفت.

گاهی ناخوشی در ما بی سبب ایجاد می شود. در قدم اول، سعی ما این است که آن را نادیده بگیریم.از هر کجا آمده ای به همان جا برگرد.

می شود گفت با جدی نگرفتن احساسمان و نفی وجودش و نادیده گرفتنش ،انرژی زیادی صرف کردیم تا حالمان را خوش کنیم.

اما شاید گاهی لازم است حال ناخوش خود را تحویل بگیریم ، بگوییم چرا آمده ای ؟ چه چیزی درون من نامیزان شده است که این حال ایجاد شده است؟

من چند روزی بود دلم می خواست بیرون از خانه بروم.ولی برایم میسر نشد.ماندن در خانه ، باعث شد درون من سردرگمی شکل بگیرد.البته در آغاز نمی دانستم.بلکه با توجه کردن به سردرگمی متوجه شدم.

من از خانه بیرون آمدم.به گردش رفتم.سعی کردم به نوشته و کارها و برنامه ام فکر نکنم.فقط از گردش روزانه ام لذت ببرم.نتیجه ثمربخش بود.

سردرگمی من خوب شد.از من تشکر کرد.گفت من بخاطر خودت ناخوش بودم.زیرا لازم بود تا نفسی تازه کنی.

با احساس های خوش و ناخوش خودمان دوست باشیم.حرف شان را بشنویم.تا مسیر زندگی خود را بهتر درک کنیم.