دیشب ترس عجیبی بر من حاکم شد.البته ترس شاخ و دم داری نبود.فقط دوباره به خودم و تمام خاطره هایی که مانع من می شدند برگشتم.

درست است خاطره هایی که مانع من می شوند.گاهی یک اتفاق،فقط یک بار مانع می شود.اما خاطره آن اتفاق مدام مانع می شود.

مثلا من در دوران مدرسه ام خاطره هایی دارم که دلچسبم نیستند.هر زمانی که مسئله ای رُخ می دهد سریع به آن دوران می روم و به خودم می گویم:(آره از اولش همینطور بود واسه من )

خاطره هایی که مدام در هر رُخداد جدیدی که باب طبعم نیست،به خودم یادآوری می کنم.می گویم آن زمان هم این چنین بود.

با خودم فکر کردم چه چیزی باعث می شود که من مایل باشم آن خاطره ها را به یاد بیاورم.خاطره هایی که مانع می شوند.

در واقع در ذهن من یک حالت تدافعی وجود دارد. هر زمانی که می خواهم رشدی داشته باشم،با مانعی روبرو می شوم که خوب طبیعی است.اما سریع با بیاد آوردن خاطرات نامطلوب قبلا خود ، سعی دارم نشان بدهم که اوضاع بد است.

اما می خواهم با ترس هایم روبرو بشوم،تا نشان شان بدهم خیلی قوی نیستند.اولین قدم من برای این تصمیم این است که تا ترسی در ذهنم آمد و نتوانستم مهارش کنم.با اولین دوستی که می دانم درکم می کند فقط ترس را مطرح کنم.

با عنوان کردن ترس ، باعث می شوم تا خودافشایی داشته باشم.پس قدرت ترس کاهش پیدا می کند.زیرا من آن احساس ترس و دلیل ترس را بروز دادم.

قدم بعدی راهکارهایی است که برای رفع شان در نظر می گیرم.قبلا فکر می کردم باید همه ی تصمیم هایم را از یک نوع صافی ، از یک کوچه فکرم، از یک آدرس تکراری پیش بروم.

ولی ثابت قدمی همواره آبی بودن ، سبز بودن یا قرمز بودن نیست.بلکه ثابت قدمی یعنی من بتوانم در رنگهای مختلفی که قرار می گیرم،قوی باشم.پیش بروم.خواسته هایم را حفظ کنم.

در هر صورت توازن در حرکت است. تعادل در درست حرکت کردن است.و حرکت سرآغاز رشد است.از هیچ سکونی ، رشدی نیامده است.یک سنگ سالها سنگ می ماند.یک درخت رشد می کند و روزی شکوفه های زیبایی را در وجودش مهمان می شود و میوه می دهد.

خوشحالم که کلمه سال خود را کلمه تحول انتخاب کردم.زیرا هر چقدر پیش می روم.بیشتر به کمک من برای رشد کردن می شتابد.