خسته و کوفته از سر کار رسیده بود،توی مسیرش تا خانه فکرش فقط این بودکه وقتی در ساختمان را باز کند روی اولین مبل خودش را بندازد.
تنهایی به جانش چنگ انداخته بود،هرروزش بدتر از دیروز بود ولی باز هم به زندگی می کرد چون چاره ای دیگری نداشت.
هنوز توی فکر خورشید بود،توی فکر چشم های پر از زندگی اش،هنوز از خامی خودش دلش می سوخت.
درست بود که خورشید ۳ سال از من بزرگتر بود ولی او تمام ایده آل های من را داشت و حتی بیشتر از ایده آل هایم،حالا چون نتوانسته بود فوق لیسانسش را بگیرد یا سر یک کار درست حسابی پر درآمد باشد تقصیر خودش نبود که،شرایط همیشه یکسان نیست.
چرا من انقدر ابله بودم.چرا وقتی دانشگاه تهران درس میخواندم و توی تمام روز وقتی برای حرف زدن با او پیدا نمی کردم،و شب هم خسته می آمدم می خوابیدم خورشید مرا درک می کرد.
وااااای خدایا این عذاب هفت ساله کی قراره تموم بشه…
روی مبل لم داده بود سرش را بین انگشت هایش فشار میداد و سعی میکرد افکارش را کنترل کند،نه سعی میکرد تا خوب فکر کند…
با خودش شروع می کند هذیان گفتن:تقصیر من بود همه چیز تقصیر من بود،رفتنش شکستن دلش…
چقدر بهم میگفت پشیمون میشی چقدر بهم میگفت با ارامش حرف بزن
بغض گلوی محمدحسین را می چسبد خفه اش می کند،از مبل بلند می شود می رود توی آشپزخانه یک لیوان آب از آبسرد کن یخچال پر می کند و بر میگردد ،۴ قدمی مبل دراز می کشد روی قالیچه ای که روی زمین پهن است…چشم هایش را می بندد تا بتواند چهره خورشید را تصور کند،زیر لب زمزمه می کند…خورشید بیا به خوابم،خورشید غلط کردم ،دلش فشرده می شود از غصه و اشک هایش سرازیر می شود،از گوشه چشم هایش اشک شروع به سرازیر شدن می کند و حتی توجه نمی کند که گاهی قطره های اشکش توی لاله گوشش می رود،اصلا توی حال خودش نیست…
خورشید یادته بهم گفتی من خورشید زندگیتم،تا هستم بهت نور و گرما میدهم،من اون وقتا مغرور بودم خر بودم خورشید فکر کردم همه ی دخترها همینطورن ،مثل تو عاشق مثل تو دست و دلباز…توی دلم می خندیدم میگفتم پدر سوخته ببین چجوری میخواد ازم دلبری کنه…

صدای های های گریه اش بلند می شود دستش را روی چشم هایش می گذارد اخمی به ابروهایش می اندازد و زار می زند کمی به پهلو خم شده است تا راحت تر زار بزند.
توی زار زدن هایش یادش آمد چطور اشک خورشید را از پشت گوشی در آورد و خورشید ریز ریز گریه میکرد تا محمدحسین نفهمد که چقدرر دل خورشید شکسته با حرف هایی که زده است.
تمام صورتش را غصه و اشک گرفته،دهنش خشک شده است…
خورشید بیا زندگیمو ببین سرده سرده ،خورشید ببخش که فکر کردم دختر همکار بابام مثل تو خیلی خوبه،خورشید وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم اصلا شبیه تو نیست ولی دیر شده بود،غرورم نذاشت بهت بگم …
دستش را مشت می کند به زمین می کوبد،زار زار گریه می کند ،اشک هایش تا توی یقه اش رفته…اما این درد آرام نگرفته است.
خورشید عزیزم یادته واسه تولدت کیک خریدم،یادته چقدر ذوق داشتی که با همیم ،گفتی ان شالله سال دیگه خونه خودمون.من فقط خندیدم،وای چقدر پلید بودم من خورشید،چون همون موقع بابام پیشنهاد فاطمه رو داده بود،و توی ذهنم داشتم بهش فکر می کردم.

من به همه چیز مادی نگاه میکردم،پیش خودم گفتم دختره کارمند بانکِ،تازه فوق لیسانس داره.و از نرم افزارها کلی سر در میاره.فکر کنم گزینه خوبیه.

خودش را به زور از زمین جدا می کند و به مبل لم می دهد، انگار که خودش روبرویش نشسته باشد و همان لبخند شیرینش روی لبش باشد.لبخندی که همیشه برای محمدحسین داشت.
محمد حسین سعی میکند خودش را جمع و جور کند دستش را به سختی دراز می کند به روبروی خودش ،جایی که با خیال خورشید حرف می زند و میگوید :خورشید زندگی بدون تو سرده.قطره اشکی از دو چشمش همزمان سرازیر می شود.لعنتی دارم می سوزم تو تب عشقت،همون چیزی که همیشه دلت میخواست.
آخرین تولدی که کنارت بودم رو بهت زهرمارش کردم،۷ سال گذشته همه جا دنبالت گشتم،از دانشگاهت شماره تماست رو گرفتم خاموش بود.کشیک خونتون رو دادم ولی تو نبودی خورشید…نبودی…
کاش شماره یکی از دوستاتو داشتم.
خورشید الان میفهمم معنی تک تک حرف هاتو،الان می فهمم وقتی میگفتی زندگی تکرار نمیشه یعنی چه، میگفتی عشق یک موهبت الهی یعنی چه!الان می فهمم میگفتی عشقمون بزرگترین دارایی مونه یعنی چی…
کااش انقدر بخودم و عقلم مطمئن نبودم.
محمدحسین سرش را پایین می اندازد.کمی به حالت خلسه می رود و شروع می کند به هذیان گویی: فاطمه خیلی خوبه،مامانم ازش خوشش اومده،خورشید قهر نکن من که عاشق توام جز تو کیو دارم.
کمی از خلسه اش کم می شود لیوان آب را جلوی دهانش می برد،نصف لیوان را یهو توی دهنش خالی می کند و ذره ذره می چشد تا گلویش را تر کند و قورتش بدهد…

فاطمه وارد خانه می شود ، وقتی حال محمدحسین را می بیند می فهمد محمدحسین باز دلش هوای خورشید را کرده است.سرد و بی تفاوت از کنارش رد می شود.و زیر لب سلامی می کند …

فاطمه بهترین انتخاب خانواده محمدحسین برای خوشبختی محمدحسین بود…ولی فاطمه و محمد حسین فقط توانستند دو هم خانه شوند…