جایی مهمان بودم.صحبت می کردیم.چون من همیشه احساسم را بروز می دهم،پس پتانسیل این را دارم که دستخوش اذیت اطرافیان قرار بگیرم.

البته کمی عجیب است.اما واقعیت دارد.تعجب من ، خنده من ، خشم من در چهره ام نمایان می شود.

صحبتی بود.من بیشتر شنونده بودم.به واسطه ی اینکه من روبروی کسی که داشت حرف می زد نشسته بودم.پس می توانست مرا زیر نظر بگیرد.

درباره مسائل گوناگون صحبت شد.من بیشتر شنونده بودم.فقط گاهی سوال می پرسیدم.اطلاعاتی از حرف هایشان دریافت می کردم.

البته اطلاعات خیلی خاصی نبودند.بلکه همین صحبت هایی که در جمع های فامیلی و دوستانه می شود.کمی صحبت درباره ی خود،کمی صحبت درباره ی بقیه فامیل،شایدم کمی خالی بندی.

مابین صحبت ها شخصی که مدام می خواست جمع را در دستش داشته باشد حرف می زد.تا صحبت رسید به مسئله ای که من واکنش نشان دادم.

واکنش من ترس و هیجان بود.سریع احساس خودم را بروز دادم.آن شخص هم با شیطنتش راست و دروغ را قاطی می کرد.زیرا توانسته بود بالاخره مرا برانگیخته کند.

اولش داشتم خام حرف هایش می شدم.سریع ضعف نشان دادم.زود خودم رو لو دادم.ضعف من عیان شد.با نشان دادن ضعفم ، فرصتی مهیا شد تا آزار رسانی آن شخص با کلامش و حرف هایش رخ بدهد.

من در بین حرف های آن شخص یک لحظه به خودم آمدم.دلیلی ندارد که حرف هایش را باور کنم. دلیلی ندارد ضعف من ، دریچه ای شود برای ورود او و حرف هایی که حتی نمی دانم راست است یا دروغ …

پس حدود دو سه دقیقه سعی کردم نشنوم چه می گوید ، سخت بود . به خصوص که می خواست حرفهایش را با پتک توی سرم جا بدهد.

درس بزرگ امروز من این بود ، ضعف هایت را نشان نده …